خرید بک لینک

بسم الله الرحمان الرحیم

سفر دوم

شکست حصر ابادان

سفر دوم را با سپاه رفتیم ان موقع هم هنوز جوان بودیم چند روزی در خط و بعد حمله نیمه شب بود.

عراق امده بودو خرمشهر را با فلاکت گرفته بودوابادان را هم محاصرکرده بودامام و مردم از این جریان خیلی ناراحت بودند.

بنی صدر رئیس جهور و همه مردم نگران بودند وضع تاسف باری بود و هر روز خبر های وحشتناکی از جبهه میرسید اشفتگی سیاسی ریاست جمهور به ارتش و جا های دیگر هم رخنه کرده بود . ما هنوز بطور کلی از دست ضد انقلاب راحت نشده بودیم

دشمن گستاخ و امریکا عربده میکشید تا بالاخره امام بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کرد . ما در سپاه بودیم و خبر های مسرت بخشی شروع شده بود که از همه بهتر فرار و عقب نشینی بنی صدر و منافقین بود

بالا خره هم امام در فرمان تاریخی خود فرمان شکست حصر ابادان را داد. و ما هم همراه هزاران هزار نیروی داوطلب و ارتشی راهی جبهه شدیم

چند روزی در نخلستان بودیم و انجا تداخل ارتش و سپاه و سازماندهی و مقداری هم اموزش بود تا بالاخره به خط مقدم اعزام شدیم

یک شب که در نخلستان بودم نیمه شب احساس گر مای شدیدی کردم و عرق کرده بودم سر تا پا مثل موشک بلند شدم و دوری زدم و و مقدار مسافتی را طی کردم و بعد نیمه شب همانجا کنار یکی از نخلها گرفتم و خوابیدم .

صبح که بلند شدم ما بین دو کتفم انگار حبه زغال اتشین گذاشته بودند پیراهن سربازی را در اوردم و نشان بچه ها دادم .

یکی از انها گفت عقرب ترا زده ولی نمی میری با این همه مقداری با سر نیزه جای نیش را پاره کرد و مکید و تف کرد من اصلا دردی حس نمیکردم .

بچه ها تونل کنده بودند تا نزدیکی عراقی ها این را به محض ورود به خط متوجه شدم که تاکتیک جنگی چیست؟

اما ما سنگر های پیزوری داشتیم صادقی یادش بخیر شب اول ما را بیدار نکردو خودش تا صبح پاس داد .سرباز خیلی خوبی بود تهرانی بود از همه جهت خوب بود از ارتش به ما ملحق شد ما داوطلب بودیم اما راستی خوب از پس کارها بر می امد بعد از حمله ثامن الائمه و شکست حصر ابادان دیگر هر گز او را ندیدم .

ساعتهای اول استقرار که هیچ تجربه ی از این نوع جنگها نداشتم بیرون سنگر نماز میخواندم .

من رشته ریاضی خوانده بودم و د ر سربازی با انواع توپهای کششی و خود کششی اشنا بودم چنان دقیق عملیات هدایت اتش داشتند که یک گنجشک و کبوتر هم نمیتوانست از اتش انها سالم در برود چه برسد به یک ادم

با زخمی شدن چند نفر دم سنگر و ابکش شدن منبع اب دیگر کلاشم را گرفتم توی سنگر خزیدم و تا شروع حمله کمتر از سنگر بیرون میرفتم .

سنگر ها اصلا امنیت نداشت طول و عرض هم نداشت ارتفاع نیم متر که ما باید خزیده داخل ان میرفتیم . سقف سنگر ها یک تکه حلبی بود که ما به ان ایرانیت میگفتیم.

که اطراف ان و روی سرش هم مقداری خاک ریخته بودند اصلا به سنگر های عراقی ها شباهت نداشت که شاید توپ و ار پی جی هم به ان کارگر نبود . اما انها همه را از ترس خالی کردند و گریختند

در یک کلام بگویم ما از همه نظر در مضیقه بودیم هم سلاح و هم مهمات و هم نیرو و حتی خود رو . انواع ادوات

اما انها با پولهای عربستان و شیخ نشین های خلیج همه چیز داشتند غیر از مغز و ایمان و خدا

نیمه شب بلند شدیم و با گروه 22 نفره راه افتادیم من جلو دار بودم و صادقی اخر خط بود با ستون 1 میرفتیم تا بالاخره صبح شد.

مادر منطقه ای بودیم که به ان بلم سازی و پارس گاز و ایستگاه 12 میگفتند

عراقی های مفلوک از سر شب تا صبح تیرهای رسام در میکردند که گاهی به ستون برق میخورد و کلا در شب کا ملا پیدا بود .

در راه دیده بان ارتش را دیدم که خیلی ورجه وورجه میکرد و دوست داشت در بالا و بالاخانه باشد کمی او را نصیحت کردم که بایستی بیشتر از اینها مواظب خودش باشددیده بان توپخانه ارتش ایران بود .

بچه ها در حال استقرار بودند که دیدم یک ماشین سیمرغ پر ازقالب یخ امد و در یک جای صاف نگه داشت تک تیر انداز انطرف عراقی بلا فاصله معطلش نکرد مثل گنجشک زد تو سرش و افتاد

دومی رفت تا بنشیند جای راننده او را هم زد تو گردنش

من سینه خیز رفتم و درب ما شین باز بود اما رو تر مز دستی بود ترمز دستی ر ا با کف دست ازاد کردم

که پدالی بود ان ر ا ازاد کردم بعد به بچه ها گفتم ان را هل بدهند تا ماشین جایش عوض بشود و از تیر رس عراقی تک تیر انداز دور بشود و انجا او را خالی کنند بدین ترتیب برای یک بار یخ تدارکات دو تا راننده خوب شهید شد .

البته انجا در ان موقعیت هیچ چیز مهمتر از اب و یخ نبودما کاملا در حالت تدافعی بودیم و به اهداف خود دست پیدا کرده و در حال ساختن استحکامات بودیم

تعدادی مهمات تحویل گرفته و به نوک حمله که نزدیک پل کرخه بود رساندیم و برگشتیم.

چند زخمی را به بیمارستان طالقانی ابادان رساندیم و انجا مجروحان ارتشی و سپاه بستری بودند و یکی از برادران که متاسفانه مورد اثابت گلوله قرار گرفته بود و جای حساسش را گلوله برده بود و زخمهای وحشناک تا برسد قطع عضوی ها

خیلی انجا نماندیم کار داشتیم .

انوقت محشر کبرایی بود که نگو عده ای باید استحکامات میساختند که بیل نداشتیم و کلنگ و با دست خالی با انگشتانشان سینه زمین را میخراشیدند و سنگر درست میکردند و بالاخره دری میکندند تا سقف سنگر کنند و یا به ساختمانی پناه میبردند.

یک گروهان ارتش در ساختمانی پناه گرفته بودند و عراقی ها با گلوله زمانی به انها اجازه کاری نمیدادند. من خود را از ان ساختمان نجات داده
یک افسر یک ستاره ارتش که فرمانده من نبود اطلاع داد یک زخمی که در نخلستان افتاده است رفتم او را کول کردم و به عقب اوردم نه هوش و گوش نداشت مثل این که به نخاعش خورده بود ولی سرو صدا نمیداد او را به بچه ها سپردم و از حالش هیچ اطلاعی ندارم

دشمن زخم خورده فرار کرده و ان طرف مشغول پاتک بود

گلوله و خمپاره ها را جا گذاشته بودند که من دو قبضه را با کمک بچه ها راه انداخته و شروع به تیر اندازی کردیم تا زمانی که دود بزرگی از طرف انها به اسمان رفت و گویا مهماتشان را زده بودیم ....

هر بار شلیک ما با غریو و فریاد الله اکبر همراه بوداما خبری از گرا گرفتن نبودما سمت ان طرف رود خانه روانه میکردیم و مسیر گلوله تقریبا معلوم بود

مین های چهار ردیف و کاشته بودند مرتب و منظم و ما بدون معبر از انها عبور کردیم حالا الان یادم نمی اید چرا این کار را کردیم.

اما ماموریت ما ادامه داشت با همه بچه ها از وسط میدان مین رفتیم و هیچکدام ما اسیب ندیدیم و این یکی از معجزاتی بود که هر گز فراموش نمیکنم

با پر تاب گلوله خمپاره انها که دقیقا جای ما را میدانستند به همانجا شلیک کردند اما بچه ها اسیبی ندیدند.

صدای گلوله های کاتیوشا و توپ ها همانطور گوش فلک را کر کرده بود اما ما به کار ادامه میدادیم

به واسطه پرتاب گلوله های اتش زا دیوار ساختمانها و تنه درختان نخل میسوخت و اتش میگرفت

مثل قیامت بود دود و سرو صدا و اسمان وسیع و شهدای عزیز که کم کم به جمع کردن انها میپرداختند با همین جیپ تو یوتا ها

نه اسمان نه خورشید چیزی پیدا نبود اتش بود و دود و برخی شهدا که همان جنازه و جسد مطهرشان با غرور و افتخار و ستبر و رشید می نمود .

و جنازه عراقی ها که به خرس متعفن و بد بو شباهت داشت و منظره حق و باطل کاملا پیدا و اشکار بود...

این شکست اغاز شکست های پی در پی عراق و برای ما فتح باب پیروزیهای عظیم و برگ و جهانی بود ک ما در واقع ماشین جنگی امریکا را نابود کردیم

همه امریکا و ارو پا و کشور های هم پیمان انها با ما میجنگیدند و ما به خواست خدا پوزه همه انها را به خاک مالیدیم .ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 5:46

صفحه بندی