خرید بک لینک

بسم الله الرحمان الرحیم

بسم الله الرحمان الرحیم

روز سه شنبه 26/3/61

مادر گردان رزمی بودیم در پادگان سپاه

روی یک تکه ابرها ( اسفج های روتختی ) میخوابیدیم که روکش خاکستری سر تا سر ان را پوشانده بود شاید پتو هم داشتیم به هر حال صبح امروز که از خواب برخاستم فرهاد ژولیده سیرت را دیدم که صورتش کاملا خیس بود مثل اینکه دوش گرفته باشد اما اشک بود و صورتش را میپوشاند ومن چشمانش را نمیدیدم فقط میگفت من هم باید بروم . معلوم بود که در خواب خبر شهادت را به او داده بودند

تعبیر من این بود که خدا قبل از شهادت ، شهیدان را خبر میکرد و انها کاملا با چشم باز وارد مرحله شهادت میشدند

گمانم شهید ذاکر عباسعلی بود وقتی در جبهه بودیم روز قبل از حمله ما را جمع کرد و گفت خواب دیدم که نما ز جماعت است و پشت سر ایت الله بهشتی نماز میخوانیم و اسم تک تک بچه را بردو معلوم بود که انها شهید میشوند .

من هم پرسیدم من هم بودم ؟ سکوت کرد .و چیزی نگفت نمیخواست ناراحت بشوم .

حتی افراد مومن اقای محمد علی رهبر امام جماعت مسجد علی بن الحسین خیابان کارگر قبل از ارتحال به من گفت خواب دیدم که پشت سر امیر المومنین شمشیر میزدم و حضرت با لنگی خود را پوشیده بود و گفتند بس است دیگر برای شما

و ایشان مومن و متقی روحانیی بودند که سالها در مسجد علی بن الحسین خیابان کارگر اقامه جماعت میکردند و وقتی به حج مشرف میشد اثار ان در بشره و پوست ایشان معلوم بود و پوست ایشان برق میزد

مادر بزرگ هم خانم بتول عز ابادی که کم سواد ولی با معرفت بود تمام مراحل مرگش را برایم تعریف کرده بود

  1. به بیمارستان شیراز میروم
  2. میمیرم و مرا به سردخانه میبرند
  3. بعد مرا به قبرستان و غسل و نماز و کفن و دفن

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 دی 1399 ساعت: 5:46

صفحه بندی